«پشت ميز خودم نشسته بودم كه ديدم يكي از همكاران با دقت دارد كتاب جيبي كوچكي را مي خواند. اول فكر كردم دعا مي خواند اما بعد ديدم هرازگاهي هم مي خندد. مگر كسي هم با دعا خواندن مي خندد؟
بالاخره طاقت نياوردم و رفتم پيشش و گفتم:...»
نوشته شده در 87/01/26ساعت
توسط مرکز علمی فرهنگی شهید آوینی| |
![]()
| Design By : Night Skin |

